تبليغاتX
اسطرلاب اسرار
 
*وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود
 
*وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید.
 
*وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

*وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که درکنارش راه می روید احساس غرور می کنید.

*وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.
 
*وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

*وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.

*وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

*وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

*وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.

*وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.
 
*وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.

*وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

*وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.

*وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.

*وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید.

*وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.

*وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.
 
*وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.

*وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.

*وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.

*وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.
 
*وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید.

*پس باید برای تغییر دنیایمان و لذت بخش کردن زندگی ،دست به کار دوست داشتن شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/22ساعت 14:37  توسط مهدي نساجي زواره  | 

برگرفته از كتاب آيين سخنوري اثر ديل كارنگي:

the quick and easy way to effective speaking

*شجاع باشيد و از تجربه ديگران درس بگيريد.

*هدفتان را -كه قرار است چه كنيد- در نظر داشته باشيد و همواره به آن فكر كنيد،خود را در حال انجام كاري كه از آن مي ترسيد موفق تصور كنيد.

*ذهن خود را آماده موفقيت كنيد.افكارتان را عوض كنيد تا زندگيتان عوض شود.

*براي تمرين كردن هيچ فرصتي را از دست ندهيد.

*فقط شما نيستيد كه از صحبت كردن در جمع واهمه داريد.

*مقداري ترس براي انجام بهتر كارها لازم است.

*بسياري از سخنرانان حرفه اي هم هرگز نتوانسته اند ترس از صحبت كردن در جمع را بطور كلي كنار بگذارند.

*شما به حرف زدن در جمع عادت نداريد-علت ترس ،عدم اعتماد به نفس و ناداني است-

*خود را براي سخنراني آماده كنيد.تنها سخنراني قابل اعتماد است كه از قبل متن سخنرانيش را آماده كرده باشد.اما هرگز متن سخنراني خود را جزء به جزء و كلمه به كلمه حفظ نكنيد.آماده بودن يعني سرفصلها و عناوين مباحث خود را بدانيد.درباره عناوين سخنرانيهاي خود خوب و دقيق فكر كنيد تا كاملا برايتان روشن وآشكار شود.سپس اين عناوين را در چند كلمه كوتاه يادداشت كنيد.با دوستانتان تمرين سخنراني كنيد

*به خود بگوييد كه خيلي بيشتر از تمام كساني كه شنونده سخنانتان هستند شايسته صحبت كردن در مورد اين موضوع هستيد.با اعتماد به نفس عمل كنيد.قبل از سخنراني 30 ثانيه نفس عميق بكشيد.موقع سخنراني صاف بايستيد و مستقيم چشم در چشم مخاطبان بيندازيد و مطمئن صحبت كنيد،طوري كه انگار همه آنها به شما بدهكارند.

*اين طبيعي است كه وقتي انسان كاري را انجام مي دهد،دچار ترس و دلهره شود. اما بايد خود را كنترل كند و بر خود مسلط شود و طوري عمل كند كه گويي اصلا از چيزي نمي هراسد.اگر مدت زيادي اينگونه رفتار كند اين تظاهر تبديل به واقعيت مي شود.با تمرين شجاعت در زماني كه شجاع نيستيد به تدريج به فردي دلير تبديل مي شويد.

*در مورد مطلبي صحبت كنيد كه يا با مطالعه ويا از راه تجربه استحقاق آن را داريد كه درباره اش اظهار نظر كنيد.

*وقتي انسانها در مورد تجربه هايشان در زندگي و آنچه زندگي به آنها آموخته است صحبت مي كنند مي توان از آن چيزي آموخت.

*هر سخنراني به سه عامل اصلي وابسته است: سخنران – پيام – شنونده

*مطمئن باشيد موضوع مورد سخنراني برايتان جالب و مهيج است.

*مشتاقانه عقايد و نظراتتان را براي شنوندگان مطرح كنيد.

*سخنران بايد با متن پيام خود ارتباط دروني برقرار كند.متن پيام بايد او را تهييج كند تا بتواند ديگران را هم به هيجان بياورد.

*سخنران بايد شنونده را قانع كند كه برايش مطالب مهمي دارد. سخنران موفق كسي است كه مايل است شنونده همان حس و حالي را پيدا كند كه او پيدا كرده است.يك سخنران خوب شنونده را محور قرار مي دهد و از خود محوري دوري مي كند.

*شنونده بايد با نظرات و عقايد سخنران موافق باشد و همانگونه بينديشد كه او مي انديشد و از تجربه هايي كه او در موردشان حرف مي زند به همان اندازه كه او لذت مي برد احساس رضايت و خشنودي كند.

*حد و حدود موضوع خود را مشخص كنيد.موضوع سخنراني را محدود كنيد.

*نيروي ذخيره را افزايش دهيد(حجم زيادي از اطلاعات را در مورد موضوع سخنراني جمع كنيد و عميقاً به آنها فكر كنيد.)

*سخنراني را پر از مثال و تصوير كنيد.شنوندگان خيلي زيادي به داستانهايي كه سخنرانان تعريف مي كنند علاقه دارند.منبع مثالها بايد از سوابق ذهني شما باشد.

*سخنراني را انساني كنيد.درهنگام سخنراني به افراد هويت بدهيد و از اسامي استفاده كنيد.با بكار بردن اسامي افراد سخنرانيتان را خصوصي كنيد.

*سخنرانيتان را با جزئيات كامل بيان كنيد بطوري كه جواب كي؟كجا؟چه كسي؟چه چيزي؟و چرا؟ داده شود.سعي كنيد به جزئيات بپردازيد و كلي گويي نكنيد.

*سخنراني خود را با كمك گفتگو نمايشي و تصويري كنيد.نشان بدهيد كه درباره چه موضوعي حرف مي زنيد و بدين طريق داستان خود را قابل ديدن كنيد.روانشناسان معتقدند كه بالغ بر 85% علم و دانش ما توسط چشم بدست مي آيد.چيني هاي باستان اعتقاد داشتند يك تصوير گويا از هزار كلمه گوياتر است.با گفتن ديالوگ تأثير سخنراني را بيشتر كنيد.با زدن مثال و اجراي نمايش سخنرانيتان را قابل لمس و رنگي كنيد.

*كلماتي را بكار ببريد كه روشن و آشنا باشند و تصوير بوجود آورند.مثلاً بجاي عبارت"هرچه رفتارها ،آداب و رسوم و تفريحات و سرگرمي ملتي ابتدايي تر باشند،قوانين و مقررات سخت تري خواهند داشت" بگوييد: "آنان كه از جنگ ،گاوبازي و مبارزه گلادياتورها لذت زيادي مي برند،مجرمان را با به دارآويختن،سوزاندن و قطعه قطعه كردن مجازات مي كنند."

*كاوشگرانه و با دقت نگاه كنيد.تصاوير ذهني خود را با دقت رنگ آميزي كنيد تا همچون صحنه هاي تئاتر با شفافيت مقابل چشم بينندگان بدرخشند.مطمئن ترين راه براي جذب و حفظ توجه خواننده و شنونده آن است كه موضوع را دقيق ،روشن و روان و آسان بنويسيم.با كلماتي كه بكار مي بريد تصاوير را صدا بزنيد.

*به سخنراني شور و نشاط بدهيد.شادابي ،نشاط و شور و اشتياق نخستين قابليتها و توانائيهاست كه سخنران موفق بايد در وجودش داشته باشد.

*موضوعاتي را بر گزينيد كه به آنها علاقمند هستيد.وقتي سخنران مطلبي را كه در موردش حرف مي زند واقعاً قبول داشته باشد و آن را مخلصانه و با صداقت بيان كند ،شنوندگان را به سوي خود جلب مي كند.اگر مي خواهيد هرگز در سخنراني خود شكست نخوريد،مطالبي را انتخاب كنيد كه واقعاً آنها را باور داريد. در تاريخ سخنراني و خطابه ،كساني موثرترين سخنرانيها را ارائه داده اند كه از ته دل و با علاقه قلبي نسبت به موضوع انتخابي خود سخن گفته اند. سخني كه از ته دل و با احساس همراه است خيلي بيشتر از سخنان بي روحي كه تنها بر پايه تفكر گفته مي شود تأثير گذارند.قلب دليلهايي را مي داند و مي شناسد كه عقل از آنها بي اطلاع است.آنچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.

*خودتان را به كاري مشغول كنيد تا به آن علاقمند شويد.سعي كنيد بيشتر در مورد مطلبي كه تصور مي كنيد خوب است چيز ياد بگيريد.هرچقدر بيشتر بياموزيد ،علاقمندتر و مشتاق تر مي شويد.

* زماني كه در مورد مطلبي صحبت مي كنيد،احساس خود را در مورد آن كاملاًبراي شنونده توضيح دهيد.هرگز احساسات واقعي و صادقانه خود را عقب نزنيد و علاقه و اشتياق خود را پنهان نكنيد.بگذاريد شنوندگان ببينند كه چقدر در مورد موضوع انتخابي خود علاقه و اشتياق حرف زدن داريد.

*صادقانه و صميمانه عمل كنيد.وقتي با شنونده خود مشغول صحبت و گفتگوييد،شاداب و با نشاط باشيد. دقيقاً قبل از سخنراني يك نفس عميق بكشيد. از ميز و صندلي يا ميكروفن كمي فاصله بگيريد.سر و صورتتان را كمي بالا بگيريد زيرا قرار است شما مطلب مهم و با ارزشي را براي شنوندگان بيان كنيد و تمام حركات و رفتارتان بايد اين موضوع را روشن و واضح به آنها انتقال دهد.شما بر محيط تسلط داريد.اين نكته را به خود القا كنيد تا به واقعيت تبديل شود.

*اگر حركات دست و بدنتان متناسب با موضوع سخنراني باشد كمك موثري براي تحريك شوق و اشتياقتان خواهد بود.با اشتياق وارد عمل شويد وسپس خواهيد ديد كه همه كارهايي كه انجام مي دهيد به شكلي طبيعي مشتاق هستيد.

*در مورد علايق شنوندگانتان صحبت كنيد.هيچ شنونده اي نمي تواند به حرفهاي سخنراني كه در مورد دلبستگي هايش حرف مي زند اهميت نداده و گوش نكند.

*مردم از خودشان خوششان مي آيد.براي ما چيزي جالبتر از خودمان وجود ندارد.مردم خودخواهند و غالباً به خود علاقمندند.وقتي مي خواهيد براي گروهي صحبت كنيد سخنتان را با علايق و مسائل آنها در هم آميزيد.

*با صميميت و از روي صداقت قدر داني كنيد.شنوندگان دوست ندارند كه از آنها انتقاد شود در عوض از عملي كه انجام داده اند و ارزش تحسين كردن دارد صميمانه قدر داني كنيد و ببينيد چگونه جواز ورود به قلبشان را دريافت خواهيد كرد.تحسينهاي اغراق آميز و توخالي خوب نيستند.يك تعريف و تملق بيجا ،انزجار و نفرت اغلب شنوندگان را بر مي انگيزد.بايد به شنوندگان چيزي در مورد خودشان بگوييد كه حتي فكرش را هم نمي كنند كه شما از آن مطلع باشيد.مردم دوست دارند ستايش شوند.اگر قادر نيستيد از ته دل و صميمانه قدرداني كنيد اصلاً قدر داني خود را نشان ندهيد.

*با شنونده يكدل شويد.به محض اينكه توانستيد و ترجيحاً در نخستين عبارات كه بيان مي كنيد سعي نماييد با شنوندگان ارتباط برقرار كنيد.يكي از شيوه هاي برقراري ارتباط استفاده از نام شنوندگان است.

*به جاي استفاده از ضمير آنها از ضمير شما استفاده كنيد.

*بعضي وقتها نبايد از ضمير تو استفاده كردبه خصوص مواقعي كه بايد فاصله ميان سخنران و شنونده حفظ شود اگر در چنين مواقعي از ضمير تو استفاده شود ممكن است موجب شود كه شنونده احساس حقارت و كوچكي كند واين زماني است كه شنونده از نظر رتبه و مقام بسيار بالاتر از سخنران است، در چنين مواقعي حتي بهتر است بجاي گفتن من از ما استفاده شود.

*شنونده را شريك سخنان خود كنيد. خود را با شنونده همطراز كنيد.يكي از بهترين روشها براي اينكه سخنران بتواند جايي در دل شنوندگانش باز كند،اين است كه خود را هم سطح و هم طراز شنوندگان كند.

*موثرترين شيوه براي خشمگين كردن شنونده اين است كه به او تفهيم كنيد كه خود را بالاتر از او مي دانيد.اگر در سخنرانيتان كوچكترين اثري از غرور وجود داشته باشد برايتان بسيار مهلك خواهد بود.

*اگر متواضع و فروتن باشيد،اعتماد و خيرخواهي ديگران را بدست خواهيد آورد.مي توان فروتن و افتاده بود اما حالتهاي افراد عذرخواه را به خود نگرفت.

*تماشاگران از خوشرويي و فروتني لذت مي برندو از خودنمايي و فخر فروشي متنفرند.

*هر سخنراني يكي از اهداف زير را در بر دارد:1-ترغيب و تهييج شنونده براي انجام كاري2-دادن اطلاعات3-اثر گذاشتن و يا قانع كردن4-سرگرم نمودن

*موضوع سخنراني را مطابق موقعيت و زمان و متناسب با شنوندگانتان انتخاب كنيد.

*سخنراني را با آگاهي كاملي از تجربيات خود يعني اتفاقي كه به شكل تصويري و تجسمي،عقيده اصلي شما را به ما انتقال مي دهد آغاز كنيد.بعد با عباراتي مشخص و دقيق نظرات خود را بيان كنيد و مشخص كنيد كه از مخاطبين خود چه انتظاري داريد و مي خواهيد آنها چه كنند. و سوم اينكه دلايل خود را بازگو كنيد،يعني دقيقاً مشخص كنيد كه شنونده اگر به راهكار شما عمل كند چه چيزي عايدش مي شود.

*ما به دو روش چيزها را مي آموزيم:1-در اثر تمرين،الگوهاي رفتاريمان را تغيير مي دهيم.2-بوسيله قانون تأثيرگذاري كه در آن يك ماجرا يا يك واقعه خاص باعث مي شود كه ديدگاه و رفتارمان را كلاً تغيير دهيم.

*در مورد زندگي خود مثال بزنيد.درباره يك تجربه شخصي مثال بزنيد.سخنانتان را با ذكر جزئيات تجارب خود آغاز كنيد.مانند شيوه سريع و صريح مجلات و روزنامه ها عمل كنيد و به سرعت داستان يا مثال خود را تعريف كنيدتا توجه شنوندگان را بلافاصله جلب كنيد.فقط به جزئياتي بپردازيد كه نكات و دلايل سخنرانيتان را محكم تر مي كند.اگر حرفهايتان را با جمله اي آغاز كنيد كه پاسخ يكي از سوالات كي؟چه كسي؟چرا؟كجا؟چگونه؟باشد از يك ابزار قديمي ايجاد ارتباط براي جلب توجه استفاده كرده ايد.

*بايد آنچنان تصاوير قابل لمسي را در ذهن شنونده ايجاد كنيد كه تمام كلماتي كه بكار مي بريد داراي رنگ و بو باشند.هرچه سخنراني را با هيجان و عمل بيشتري ايراد كنيد،تأثير بيشتري بر روي مخاطبين خواهيد داشت.شما بايد سعي كنيد تا شنونده بتواند همان تصاويري را ببيند كه شما ديده ايد و چيزهايي را بشنود كه شما شنيده ايد و همان احساسي را پيدا كند كه شما داشته ايد.اين كار ميسر نمي شود مگر آنكه بتوانيد جزئيات دقيق و زيادي به او بدهيد.

*نظر و ايده خود را بيان كنيد.از شنونده چه مي خواهيد؟نقطه نظر خود را مختصر و روشن بيان كنيد.نظرات خود را ساده كنيد تا شنونده بتواند به آن عمل كند.سخنراناني كه جزئيات را بيان مي كنند در بر انگيختن شنوندگان بسيار موفق تر از سخنراناني هستند كه كلي گويي مي كنند.

*نكته مورد نظر را دقيق و معتقد بگوييد.

*براي شنونده علت يا سود و منفعتي كه انتظارش را دارد بيان كنيد.مطمئن شويد كه علت ذكر شده مربوط به مثالي است كه مي گوييد.مطمئن شويد كه فقط روي يك علت اصرار مي ورزيد.هرگز سعي نكنيد كه در يك زمان بيشتر از يك محصول و يا يك انديشه و تفكر را به مخاطب بقبولانيد.

*هر آنچه كه قابل انديشيدن است بايد به شكلي روشن و صريح به آن فكر كرد.هرآنچه گفتني است بايد روشن و صريح گفت.

*موضوع خود را محدود به زماني كه در اختيار داريد بكنيد.در هر سخنراني فقط مي توان به يك نكته و موضوع پرداخت.

*به نظراتتان ترتيب و نظم بدهيد.همه نكات مورد نظرتان را يك به يك برشماريد.ناشناس را با آشنا قياس كنيد.

*واقعيت را تصويري كنيد چون ما از طريق شنوايي زياد تحت تأثير قرار نمي گيريم.

*از اصطلاحات فني استفاده نكنيد.با بكارگيري عباراتي ساده و دلايل و استدلالهايي واضح و صريح صحبت كنيد.انگار كه داريد با دختر بچه يا پسر بچه اي كه همراه والدينش براي شنيدن سخنرانيتان آمده سخن مي گوييد. ارسطو مي گويد:همچون انديشمندان بيانديشيد اما مانند افراد عادي سخن بگوييد.هيچگاه فراموش نكنيد كه خودتان كتاب لغت سخنرانيتان هستيد.

*هنگام توضيح دادن بايد از مطالب آسان به مطالب مشكل برويد.

*از وسايل آموزش تصويري استفاده كنيد.يك ضرب المثل ژاپني مي گويد : اگر يكبار ببيني بهتر از ان است كه صد بار بشنوي.تصاوير متحرك ده برابر تصاوير ثابت ارزش دارند.

*اگر مي خواهيد تصوير يا فيلم شما مانند يك راز باشد،آن را روي ميز كنار دستتان بگذاريد و رويش را كاملاً بپوشانيد. در حين سخنراني هر از چند گاهي به آن اشاره كنيد تا كنجكاوي شنوندگان كاملاًتحريك شود،اما در موردش توضيح زيادي ندهيد و زماني كه حس كنجكاويشان به نهايت رسيد آن را نمايش دهيد.

*براي آنكه مخاطب متوجه منظورتان شود بايد از جملات و عبارات ساده تري استفاده كنيد.

*طوري صحبت كنيد كه شنونده قانع شود.در هر جايي و در هر زماني كه فكرش را كنيد ،هدف مطلوب يك سخنران كسب واكنش مثبت مخاطبينش است.شايسته اعتماد باشيد تا آن را كسب كنيد.انساني كه با راستگويي و صداقت سخن مي گويد به گفتار و لحنش رنگ و بويي مي دهد كه دروغگو مي تواند با حيله و فريب آن را بدست آورد.

*به شكلي صحبت كنيد كه پاسخ مثبت بگيريد.هر عقيده ،نتيجه گيري و نظري كه به ذهن وارد شود تا زماني كه عقيده مخالف آن به ذهن راه نيابد حقيقت باقي خواهد ماند.همواره ذهن مخاطب شما آماده پاسخ مثبت است،مگر آنكه در برابر عقيده يا انديشه مخالف عقيده شما قرار بگيرد.سيستم بدن براي پذيرفتن ،آرامش و راحتي و برخوردهاي مثبت برنامه ريزي شده است.فن پاسخ مبت دادن و بله گفتن بسيار راحت و ساده است.به نظر مي رسد انسانها گمان مي كنند كه با نه گفتن مهم تر نشان داده مي شوند.

*براي موفق شدن در يك مباحثه ابتدا تمام زمينه هاي تفاهم و توافق را پيدا كنيد.لينكلن در نيم ساعت اول با تمام چيزهايي كه مخالفينش بيان مي كردند موافقت مي كرد،آنگاه گام به گام آنها را به مسيري كه مطلوب خويش بود هدايت مي نمود.نبايد طرف را به مخالفت تحريك كنيد.چون او را در وضعيتي قرار مي دهيد كه حالت تدافعي مي گيرد و طوري مي شود كه اگر تمايل داشته تفكراتش را تغيير دهد ،حال ديگر رغبتي نشان نمي دهد.

*ابتدا حرفهايتان را با تكيه كردن بر موضوعي آغاز كنيد كه هم شما و هم مخاطبتان به آن اعتقاد داريد و بعد سوالاتي بپرسيد كه هر كس علاقمند پاسخش باشد،بعد با كمك و همراهي مخاطب در مقام پاسخگويي برائيد.وقتي مشغول تفحص و تحقيق هستيد حقايق را همان طور كه خودتان به وضوح مي بينيد براي آنها جا بيندازيد و تفهيم كنيد و نتايجي كه آنها مي گيرند نتايج خودتان تلقي كنيد.آنها واقعيتهايي كه خودشان كشف كرده باشند بهتر و بيشتر باور مي كنند.

*بهترين بحث چيزي است كه به نظر توضيح بيايد.در هر اختلاف نظري هر چقدر هم كه اين تضاد و اختلاف گسترده باشدو نا خوش آيند ، باز هم در مواردي زمينه هاي موافق و تفاهم را مي توان پيدا كرد كه سخنران مي تواند همه را به بحث در مورد آنها فراخواند.

*ما به طرز غير قابل باوري نسبت به نحوه شكل گيري اعتقاداتمان بي توجهيم ،اما اگر مورد تهديد واقع شويم كه قرار است اعتقاداتمان را از دست بدهيم ،غيرت و تعصبمان نسبت به آن اعتقادات فوران مي كند.اين اعتقاداتمان نيستند كه برايمان با اهميتند بلكه به اين خاطر تحريك مي شويم كه حس مي كنيم به شخصيتمان توهين شده است.ما دوست داريم نسبت به تمام چيزهايي كه خو گرفته ايم همچنان معتقد بمانيم و نفرت و مخالفتمان وقتي تحريك مي شود كه فرضيه هايمان مورد شك و ترديد قرار بگيرد و همواره به دنبال بهانه اي هستيم كه به گذشته مان متوسل مي شويم. ما سعي مي كنيم تغيير نكردنمان را بوسيله آنها توجيه كنيم.

*با اشتياقي كه قابل سرايت است صحبت كنيد.اگر مي خواهيد احساسات كسي را بر انگيزيد بايد حقيقتاً صميمانه و دوستانه عمل كنيد.صرفاً با استدلال و منطق نمي شود شخصيت خود را به ديگران عرضه كرد ،بلكه بايد صميمانه به سخنانمان ايمان داشته باشيم.

*احترام و علاقه خود را به مخاطبين نشان دهيد.با شيوه اي صميمي و دوستانه آغاز كنيد.بدليل اينكه غرور يكي از صفات اساسي و آماده انفجار انسان است بنابر اين بهتر است به جاي مورد حمله قرار دادن غرور افراد ،از آن براي پيشبرد منافع خود استفاده كنيد.

*براي سخنراني في البداهه ،فوراًاز مثال و نمونه شروع كنيد.

*ما وقتي بهتر صحبت مي كنيم كه نشسته باشيم و واضح است كه با تمرين كردن خواهيم توانست ايستاده سخن بگوييم.

*با تمرين و ممارست بالاخره متوجه مي شويد كه سخنراني في البداهه در حضور جمع ،به اندازه حرف زدن با دوستان صميمي ،راحت و آسان است.

*مخاطبين خود را دوست داشته باشيد و برايشان احترام قائل باشيد. با شيوه هاي دوستانه آغاز كنيد.

* آمادگي ذهني براي بداهه گويي داشته باشيد.

* با قدرت و تحرك حرف بزنيد.

* في البداهه حرف نزنيد بلكه سخنراني في البداهه كنيد.

*براي برقراري ارتباط با دنياي پيرامون خود فقط چهار راه داريم:1-كارهايي كه مي كنيم2-نگاهمان به دنيا3-چيزهايي كه مي گوييم4-نحوه بازگو كردن آنها

*از قالب خودآگاهيتان خارج شويد.مفهوم هنر جنگيدن،ساده است ،اما متاسفانه وقتي كه بايد به آن عمل كرد كار زياد ساده اي به نظر نمي آيد.

*تلاش نكنيد كه يك مقلد باشيد،سعي كنيد خودتان باشيد.

*چيزي كه مي خواهيد بيان كنيد اهميت دارد.اما نحوه گفتنش از اهميت بيشتري برخوردار است.

*هر انساني بايد در وجود خود به دنبال نكته منحصر به فردي باشد كه او را از ديگران متمايز مي كند و برايش ارزش قايل شود و تقويتش كند.تنها عاملي كه ارزش و اهميت شما را اثبات مي كند فقط همين تمايزات است.

*با مخاطب خود گفتگو كنيد.شنونده امروزي مايل است گوينده تا جايي كه برايش مقدور است واضح و با صراحت حرف بزند و لحن كلامش كاملاً معمولي و صميمي باشد. درست مثل اين كه مشغول گفتگو كردن با دوستانش است.

*يك سخنران خوب به قدري عادي  و طبيعي حرف مي زند كه هيچ گاه شنوندگان متوجه روش سخنرانيش نشوند وفقط به موضوعي كه بيان مي كند توجه كنند.

*دل و سخنتان را يكي كنيد.

*تمرين كنيد كه نحوه بيانتان نيرومند و انعطاف پذير شود.

*وقتي در جايگاه سخنراني قرار مي گيريد دل و زبانتان را يكي كنيد و همه تلاشتان را بكنيد كه بر روي مخاطب چه از لحاظ ذهني و چه از لحاظ حسي تأثير بگذاريد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/30ساعت 9:11  توسط مهدي نساجي زواره  | 

*آدمی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هات یک فشار کوچک می ده… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.
*
راننده تاکسی ای که حتی اگه در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی .
*
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند. 
*
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
*
آنهایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
*
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، کتابی...
*آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
*
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چقدر عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
*
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم .
*آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
*
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
*
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
*
همین آدم ها، با کارهای به ظاهر کوچکشان  هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/14ساعت 11:39  توسط مهدي نساجي زواره  | 

مي گويند دوستي يك اتفاق است اما اتفاقي كه براي من افتاد و باعث صميميتم با يك نفر شد كمي غير معمول است:
مدتي پيش يكي از عزيزاني كه اكنون به جمع دوستانم وارد شده است و من از دوستي  و هم صحبتي با او به خود مي بالم براي من در اين وبلاگ پيغامي گذاشت مبني براينكه "من هم مهدي نساجيم! " بعد هم آدرس وبلاگش را داده بود تا به قصد آشنايي بيشتر و ارتباطي محكمتر با او آن را بخوانم،كلام را اطاله نمي دهم، وبلاگش را خواندم و به او ايميل زدم و شماره اي رد و بدل شد و روزي به ديدنم آمد و شد يك دوست خوب و صميمي براي من ، به همين سادگي.
او-مهدي نساجي- فارغ التحصيل رشته مهندسي برق از دانشگاه امير كبير است،مدت هشت سال در حوزه علميه قم درس خوانده و هر سه سطح را گذرانده و بعد وارد دانشگاه شهيد بهشتي شده و فوق ليسانس روانشناسي خوانده است،سپس به انگلستان عزيمت نموده و در دانشگاه شيفيلد فوق ليسانس فلسفه خوانده و هم اكنون مشغول تحصيل در مقطع دكتري فلسفه در همان دانشگاه است. پسر بسيار نجيب و مهربان و متواضعيست،من از اين سه خصلت روي تواضعش بيشتر تأكيد مي كنم و  خداي بزرگ را سپاسگزارم كه در عصري نفس مي كشم كه علم و دانش بشري به قدري پيشرفت نموده كه ارتباطات الكترونيكي امكان دوستي و صميميتي برق آسا را برايمان مهيا نموده است امروزه ابناي بشر احساسات قلبي خود را با الكترونهاي درون سيم جابجا مي كنند،الكترونهايي سريعتر از اسب و استر و كبوترهاي نامه رسان.
... و من صميمانه ترين و لطيفترين احساسات قلبيم را بر دوش اين ذره هاي ناپيدا مي گذارم تا به تمام دوستان عزيزي كه اين نوشته را مي خوانند تقديم نمايم.       

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 15:10  توسط مهدي نساجي زواره  | 

پسر جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند...
او يک بسته بيسکوئیت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد
.

مرد میانسالی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که آن مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشم.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد تا ببیند آن مرد تا کجا به بی شرمیش ادامه می دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را برداشته نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگر خيلي پرروئي مي‌خواست! پسرک حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. جوانک کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به آن مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.


هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............. پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت 16:52  توسط مهدي نساجي زواره  | 

 مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست؟

 سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم...
"

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت تا راز موفقيت را از سقراط بياموزد.

سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به رود خانه رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.

ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و در حاليكه با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد سقراط رهايش كرد.

همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را با ولع هر چه تمام به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید:
 "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."

سقراط گفت، "هر زمان که به همین اندازه که اشتیاق هوا را داشتی مشتاق موفقيت بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛  موفقيت راز دیگری ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت 15:39  توسط مهدي نساجي زواره  | 

استیفن ويليام هاوكينگ  Stephen William Hawking
او از هر گونه تحرك عاجز است. نه مي تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود. حتي قادر نيست دست و پايش را تكان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانايي سخن گفتن را نيز ندازد. زيرا عضلات صوتي او كه عامل اصلي تشكيل و ابراز كلمات اند مثل 99 درصد بقيه عضلات حركتي بدنش در يك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتي پوست و استخوان است روي يك صندلي چرخدار كه فقط قلبش و ريه هايش و دستگاه هاي حياتي بدنش كار مي كنند و بخصوص مغزش فعال است. يك مغز خارق العلده كه دمي از جستجو و پژوهش و رهگشايي بسوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند.

اين اعجوبه مفلوج پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبريج همان كرسي استادي را در اختيار داردكه بيش از دو قرن پيش زماني به اسحق نيوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وي را انيشتين دوم لقب داده اند زيرا مي كوشد تئوري معروف نسبيت را تكامل بخشد و از تلفيق آن با تئوري هاي كوانتومي فرمول واحد جديدي ارائه دهد كه توجيه كننده تمامي تحولات جهان هستي از ذرات ريز اتمي تا كهكشان هاي عظيم باشد.

اينشتين معتقد بود كه چنين فرمول يا قانون واحدي مي بايست وجود داشته باشد و سالهاي آخر عمرش را در جستجوي آن سپري كرد اما توفيقي نيافت.

استيفن هاوكينگ شهرت و اعتبار علمي خود را مديون محاسبات رياضي پيچيده و بسيار دقيقي است كه در مورد چگونگي پيدايش و تحول سياهچاله هاي آسماني يا حفره هاي سياه انجام داده است.اين اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسيار قوي حتي نور امكان جدايي از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوري نسبيت انيشتين پيش بيني شده بود و به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند.رديابي و رويت آنها بوسيله قويترين تلسكوپ ها يا هر وسيله ديگر تا كنون ممكن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوكينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضي چون و چرا ناپذيرش- نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگي شكل گيري و تحول آن ها را نشان داده بلكه به نتايج جالبي در رابطه اين اجرام با كيفيت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پيدايش كيهان دست يافته است كه در دانش فيزيك اختري و كيهان شناسي اهميت بسزايي دارد و به عقيده صاحبنظران بناي اين علوم را در قرن آينده تشكيل خواهد داد.

كتاب جديد هاوكينگ در اين زمينه كه بعنوان سياهچاله ها و جهان هاي نوزاد انتشار يافت در محافل علمي جهان مثل يك بمب صدا كرد و شگفتي فراوان برانگيخت. اما قبل از اشاره خلاصه اي مي آوريم از زندگي نويسنده اش كه براستي از كتاب او شگفتي بر انگيز تر است .

استيفن هاوكينگ در 8 ژانويه 1942 در شهر دانشگاهي آكسفورد زاده شد و دوران كودكي و تحصيلات اوليه اش را در همان شهر گذرانيد. از همان زمان به علوم رياضيات علاقه داشت و آرزوي دانشمند شدن را در سر مي پروراند اما در مدرسه يك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته مي شد و هرگز خود را در محدوده كتاب هاي درسي مقيد نمي كرد بلكه چون با مطالعات آزاد سطح معلواتش از كلاس بالاتر بود هميشه سعي داشت در كتاب هاي درسي اشتباهاتي را گير بياورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !

پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با يك زندگي ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده اما مملو از كتاب كه عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقويت مي كرد. فرانك پدر خانواده پزشك متخصص در بيماري هاي مناطق گرمسيري بود و به همين جهت نيمي از سال را به سفرهاي پژوهشي در مناطق آفريقايي مي گذرانيد. اين غيبت هاي متوالي برلي بچه ها چنان عادي شده بود كه تصور مي كردند همه پدر ها چنين وضعي دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابي مهاجرت مي كنند و بعد به آشيانه بر مي گردند. در عين حال غيبت هاي پدر نوعي استقلال عمل و اتكا به نفس در بچه ها ايجاد مي كرد.

استيفن در 17 سالگي تحصيلات عاليه را در رشته طبيعي آغاز كرد و از همان زمان به فيزيك اختري و كيهان شناسي علاقه مند شد زيرا در خود كنجكاوي شديدي مي يافت كه به رمز و راز اختران و آغاز و انجام كيهان پي ببرد. سالهاي دهه 60 عصر طلايي كشف فضا- پرتاب اولين ماهواره ها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به كره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخي در رسانه ها جوانان را مجذوب مي كرد. بعلاوه استيفن از كودكي عاشق رمان هاي علمي تخيلي بود و مطالعه آن ها نيز بر اشتياق او به كسب معلومات بيشتر در فيزيك و نجوم و علوم ديگر مي افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده مي شد تا دوره دكترا را در رشته كيهان شناسي آغاز كند.

اما به دنبال احساس ناراحتي هايي در عضلات دست و پا استيفن در ژانويه 1963 يعني آغاز بيست و يكسالگي مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايي كه روي او انجام گرفت علائم بيماري بسيار نادر و درمان ناپذيري را نشان داد. اين بيماري كه به نام ALS شناخته مي شود بخشي از نخاع و مغز و سيستم عصبي را مورد حمله قرار مي دهد و به تدريج اعصاب حركتي بدن را از بين مي برد و با تضعيف ماهيچه ها فلج عمومي ايجاد مي كند بطوريكه بمرور توانايي هرگونه حركتي از شخص سلب مي شود. معمولا مبتلايان به اين بيماري بي درمان مدت زيادي زنده نمي مانند و اين مدت براي استيفن بين دو تا سه سال پيش بيني شده بود.

نوميدي و اندوه عميقي را كه پس از آگاهي از جريان بر استيفن مستولي شد مي توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهاي خود را بر باد رفته ميديد. دوره دكترا-روياي دانشمند شدن - كشف رمز و راز كيهان - همگي به صورت كاركاتورهايي در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند مي زدند. بجاي همه آن خيال پروريهاي بلند پروازانه حالا كاري بجز اين از دستش بر نمي آمد كه در گوشه اي بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومي بدن زمان مرگش فرا برسد.

به اتاقي كه در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهايي ساعتها متفكر و بي حركت ماند. خودش بعدها تعريف كرده است كه آن شب دچار كابوسي شد و در خواب ديد كه محكوم به اعدام شده است و او را براي اجراي حكم مي برند و در آن موقعيت حس كرد كه هر لحظه زندگي چقدر برايش ارزشمند است. بعد از بيداري به ياد آورد كه در بيمارستان با يك جوان مبتلا به بيماري سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فريادهايي مي كشيد. پس خود را قانع كرد كه اگر به بيماري لادرماني مبتلاست اما لااقل درد نمي كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هيچ چيز را به آساني نمي پذيرفت هشدار داد كه از كجا معلوم كه پيش بيني پزشكان درست از كار در بيايد و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتب درسي باشد!

اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتري براي مبارزه با نوميدي و بدبيني داد آشنايي اش در همان ايام با دختري به نام (جين وايلد) بود كه عد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبي عميقي داشت و معتقد بود كه در هر فاجعه اي بذراهي اميد وجود دارد كه با استقامت و قدرت روحي خود مي تواند رشد كند. و بارور شود. بايد به خداوند توكل داشت و از ناكاميهايي كه پيش مي آيد خيزگاههايي براي كاميابي ساخت.

جين دانشجوي دانشگاه لندن بود اما تحت تاثير هوش فوق العاده و شخصيت استثنايي استيفن چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش مي آمد و ساعتي را به گفتگوي با او مي گذرانيد و آمپول خوشبيني تزريق مي كرد.آنها پس از چندي رسما نامزد شدند و استيفن تحصيلات دانشگاهي اش را از سر گرفت زيرا براي ازدواج با جين مي بايست هرچه زودتر دكتراي خود را بگيرد و كار مناسبي پيدا كند.

و او طي دو سال با اشتياق و پشتكار اين برنامه را عملي كرد در حاليكه رشد بيماري لعنتي را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك يك عصا و سپس دو عصا راه مي رفت. ازدواجش با جين در سال 1965 صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادي بود كه به پيش بيني دو سال پيش پزشكان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمي انديشيد.

پروفسور استيفن هاوكينگ اكنون 61 سال داردو ظاهرا بيش از يك ربع قرن قاچاقي زندگي كرده است. البته اگر بتوان وضع كاملا استثنايي او را در حال حاضر زندگي ناميد.!

پيش بيني پزشكان در مورد بيماري فلج پيش رونده او نادرست نبود و اين بيماري اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه 60 براي نقل مكان از صندلي چرخدار استفاده مي كند و قدرت تحرك از همه اجزاي بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با اين دو انگشت او مي تواند دكمه هاي كامپيوتر بسيار پيشرفته اي را فشار دهد كه اختصاصا براي او ساخته اند و بجايش حرف مي زند. و رابطه اش را با دنياي خارج برقرار مي كند زيرا از سال 1985 قدرت تكلم خود را هم ازدست داده است.

در آن سال او پس از بازگشت از سفري به درو دنيا براي مدتي در ژنو بسر مي برد كه مركز پژوهشهاي هسته اي اروپاست و دانشمندان اين مركز جلسات مشاوره اي با او داشتند. يك شب كه استيفن هاوكينگ تا دير وقت مشغول كار بود ناگهان راه نفس كشيدنش گرفت و صورتش كبود شد بيدرنگ او را به بيمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراري قرار دادند. معمولا مبتلايان به بيماري ALS در مقابل ذات الريه حساسيت شديدي دارند و در صورت ابتلاي به آن ميميرند كه اين خطر براي استيفن هاوكينگ هم پيش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشي از ذات الريه بود. پس از چند روز بستري بودن در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصميم گرفته شد كه با عمل جراحي مخصوص مجراي تنفس او را باز كنند اما در نتيجه اين عمل صداي خود را براي هميشه از دست مي داد

عمل جراحي با موفقيت صورت گرفت و بار ديگر استيفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت تكلم خود را از دست داد اما با جايگزيني كامپيوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافيانش حتي بهتر از سابق شد زيرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتي با دشواري و نارسايي زياد صحبت مي كرد. كامپيوتر سخنگو را يك استاد آمريكايي كامپيوتر در كاليفرنيت براي او ساخت و تقديمش كرد. برنامه ريزي اين دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استيفن بخواهد سخني بگويد مي بايست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه هاي كامپيوتر به كمك دو انگشتش كه هنوز كار مي كنند جمله مورد نظرش را بسازد و صداي مصنوعي به جاي او حرف مي زند. البته اينگونه سخنگويي ماشيني طولاني تر است اما خود استيفن كه هرگز خوشبيني اش را از دست نمي دهد عقيده دارد كه به او وقت بيشتري مي دهد براي انديشيدن آنچه مي خواهد بگويد و سبب مي شود كه هرگز نسنجيده حرف نزند.

ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن كه بوسيله آن رفت و آمد مي كند نيز از پيشرفته ترين پديده هاي تكنولوژي است و با نيروي الكتريكي حركت مي كند. وي اتكاي زيادي به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حركت با آن وسيله اي براي ابراز احساساتش نيز محسوب مي شود. مثلا اگر در يك ميهماني به وجد آيد با ويلچرش به سبك خاص خود مي رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد يك شخص مزاحم از دست بدهد در يك مانور سريع از روي پاهاي او رد مي شود !!! بسياري از شاگردانش ضربه چرخهاي ويلچر او را تجربه كرده اند و به گفته خودش يكي از تاسف هايش اين است كه طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است !

يكي از شگفتيهاي اين آدم مفلوج و نحيف كه به ظاهر بايد موجودي تلخ و غمزده و منزوي باشد شوخ طبعي و شيطنت كودكانه اوست كه بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده مي شود. در حاليكه اجزاي چهره اش بي حركت و فاقد هرگونه واكنش احساسي و عاطفي هستند اما چشمانش مي درخشند.

انگار به هزار زبان با مخاطب سخن مي گويند. او بهيچوجه خودش را منزوي نكرده است. به كنسرت و پارك مي رود. در رستوران غذا مي خورد. در انجمن هاي دانشجويان شركت مي كند. و سر به سر شاگردانش كه هميشه او را سوال پيچ مي كنند مي گذارد. شيوه شيطنت آميزش اينست كه پاسخگويي را گاهي عمدا كش مي دهد و در حاليكه پرسش كنندگان پس از چند دقيقه انتظار پاسخ مفصلي را براي سوال خود پيش بيني مي كنند با يك كلمه بله يا نه از كامپيوتر سخنگويش همه را به خنده مي اندازد.

اين اعجوبه فاقد تحرك عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا كنون دوبار به سفر دور دنيا رفته و حتي از چين و ديوار باستاني آن ديدن كرده است. همچنين در صدها كنفرانس و سمينار علمي شركت كرده است و به ايراد سخنراني پرداخته است. كه البته اين سخنراني ها قبلا در نوار ضبط و در روز كنفرانس پخش مي شود.
پرفروشترين كتاب علمي
از نكات جالب ديگر در زندگي استيفن هاوكينگ يكي هم اينست كه او در سالهاي اوليه زناشويي اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يك دختر و دو پسر. لذت پدري و احساس مسئوليت در تامين زندگي فرزندان يكي از مهمترين انگيزه هايي بود كه او را در مقابله با مشكلاتش ياري داد زيرا با طبع لجوج و بلندپروازش اصرار داشت كه بهترين امكانات زندگي و تحصيل را براي بچه هايش فراهم كند و اين امر مخارج هنگفتي روي دستش مي گذاشت. هزينه خودش هم كم نبود چون مي بايست به دو پرستار تمام وقت و يك دستيار حقوق بپردازد و درامد استادي دانشگاه كفاف اين مخارج را نمي داد. به همين جهت در اواسط دهه 80 به فكر نوشتن كتاب افتاد و در سال 1988 كتاب معروف خود به نام ( تاريخ كوتاهي از زمان) را منتشر كرد.{بزودي اين كتاب را در سايت خواهيم آورد}

در اين كتاب كه به فارسي هم ترجمه شده است استيفن هاوكينگ به زبان ساده و قابل فهم عامه پيچيده ترين مسائل فيزيك جديد و كيهان شناسي و بخصوص ماهيت زمان و فضا را بررسي كرده و نظريات و محاسبات خودش را شرح داده است. بي آنكه خواننده را با فرمولها و معادلات رياضي بغرنج گيج كند. اما به رغم سادگي بيان و جذابيت مباحث بسياري از مردم از آن سر در نمي آورند. زيرا ايده هاي مطرح شده در كتاب در سطح بالاي علمي است. با وجود اين كتاب مزبور 8 ميليون نسخه به فروش رفته و 183 هفته در ليست 10 كتاب پرفروش جهان قرار داشته است و طبعا چنين موفقيت بيمانندي مشكلات مادي استيفن را براي هميشه حل مي كند.

كتاب جديد استيفن به نتايج پژوهشها و يافته هاي او درباره ي سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسماني كه بر اساس تئوري پذيرفته شده اي در سالهاي اخير از فروريزي و تراكم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته اي آن ها پديد مي آيند ستارگان ديگر را در اطراف خود مي بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابي به نيروي جاذبه قويتر به تدريج ستارگان دورتر را به كام مي كشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدي از تراكم مي رسد كه هر سانتي متر مكعب آن مي تواند ميليونها و حتي ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروي جاذبه آنچنان قوي است كه نور و هيچگونه تشعشعي امكان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمي توانيم حتي با قويترين تلسكوپها اين غولهاي نامرئي را رديابي كنيم.

اما استيفن هاوكينگ در كتاب تازه اش برداشتهاي متفاوتي از سياهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به اين نتيجه مي رسد كه اين اجرام بكلي فاقد نورانيت نيستند و بعلاوه موادي را كه از ستارگان ديگر جذب و بلع مي كنند در مرحله نهايي تراكم به حالتي انفجار گونه از يك كانال ديگر بيرون مي ريزند. منتها آنچه دفع مي شود به همان صورتي نيست كه بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعي بوته زرگري هستند كه طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل مي كنند. از كانال خروجي عناصر تازه در يك جهان نوزاد تزريق مي شود كه مي توان آن را در مقابل سياهچاله ( سپيد چشمه) ناميد.

شايد سالها طول بكشد تا صحت و سقم نظزيه هاي جديد استيفن هاوكينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگي دارد كه عجيب به نظر مي رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است كه اين نظزيه پردازي ها و رهگشائيها از آن مي تراود. او براي محاسبات طولاني و پيچيده رياضي و نجومي خود حتي از نوشتن ارقام روي كاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دكارت چون فكر مي كند پس وجود دارد.
-اما اين موجود اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرك و تكلم يك سرمشق است . . . .
-براي آن ها كه با اميد و استقامت و تلاش بيگانه اند . . .
-براي آن ها كه تواناييهاي انسان و ارزش انديشه سالم و سازنده را دست كم مي گيرند .  -براي بدبين ها و منفي باف ها كه در افق ديد خود جهان را به گونه سياهچاله اي مخوف و ظلماني مي بينند . . . .

به سخن استيفن هاوكينگ :
                 در آنسوي هر سياهچاله سپيد چشمه اي وجود دارد...
                                                                                 
                                                                         
منبع :www.physicsir.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 15:16  توسط مهدي نساجي زواره  | 

چندی پیش در اینترنت شعری از آقای محمد رضا عالی پیام متخلص به هالو دیدم که تأثيرگذاري اعمال انسانها را در امور تكويني كاينات به باد تمسخر گرفته بود،بر خود لازم دانستم كه در پاسخ به شعر او چيزي بنويسم كه از حسن اتفاق اين نوشته هم آهنگين و موزون از آب درامد.در زير ابتدا شعر او را مي آورم و سپس جوابيه خودم را :

 *با دو تا گوشم شنيدم شيخ شهر  /  روز جمعه بر فراز منبري
شيره ها را خورد و حكمت در نمود  /  گفت اي شيره سراپا شكري
بعد از آن فرمود اين طوفان و سيل  /  در اروپاي به اين پهناوري
هست از بي بند وباري زنان  /  بي حجابي ، لخت و عوري ، دلبري
گفتم اي شيخ اجل صد آفرين /  بر چنين كشف ثقيل الباوري
مانده ام انگشت بر لب كز كجا /  كرده اي اين كشف، خيلي محشري
اينچنين كشف هوا پلتيك را  /  ثبت بايد كرد، ثبت محضري
تازه فهميدم شقيقه با گوزن  /  ربط دارد در بلاد كافري
تخم كفتر خورده اي اي ناقلا  /  كين چنين افكار را مي پروري
من گمانم وحي بر تو مي شود /  مرگ من، جون قلي، پيغمبري
پس اگر نه اينهمه اسرار را  /  از كجاي خويش در مي آوري
من شنيده بودم اين حرف ظريف /  هر كجا جنگ است در هر كشوري
پاي يك زن در ميان باشد، ولي /  نه امور جبري و بالا سري
اين اگر مي باشد استدلال تو  /  بهتر از هر كس خودت مستحضري
خشكسالي در بلاد مسلمين /  از گناه چادر است و روسري
رودها خشك و درختان زرد رو  /  مرد گاو مشت حسن از لاغري
تا ببارد برف و باران از هوا  /   در هواي سرد، ماه آذري
امر كن زنها كمي شل تر كنند  /   روسري را اينوري يا آنوري
تا مگر باران ببارد بر زمين  /   محض ابروي زري، خال پري
بعد از آن درويش كن چشم خودت  /   يا نگاهش كن به چشم خواهري
تا كه ديدي سيل جاري شد بگو  /   بس كنند آن عشوه و عشوه گري
روي خود محكم بگيرند آنچنان /  كآسمان واماند از سيل آوري
گرچه با اين حرفها شيخ كبير  /   آبروي شيخها را مي بري
ليك ممنونم براي طنز ما  /   دم به دم مضمون نو مي پروري
حال مي فهمم چرا اشعار من  /   هر كجا دارد هزاران مشتري
شيخ اگر كفر است آنچه گفته ام /  كفر ماها را تو درمي آوري
خر تصور كرده اي اين قوم را  /   يا كه خود بر نسبت خرها خري
گر شود سوراخ سقف آسمان  /   اينچنين بايد بگيري پنچري
بنده مي پنداشتم هالو منم  /   تو كه از هر هالويي هالوتري                         

 ***********************************************

جوابيه:

 *ديشب از اينترنت كم سرعتي     /       داون كردم قطعه شعر ابتري

 شاعر خوش ذوق و شوخي مشربي    /     خواند شعرطنز خود از دفتري

 ضمن خواندن حاضرين كف مي زدند    /      روده بُر از خنده ي شرم آوري

 شعر، مضمونش به حكمت سوق داشت    /    مملو از تشكيك  و از ناباوري

 در نماز جمعه گويا ماه پيش     /       شيخي از وعاظ بالا منبري

 گفته بود اين سيل و طوفان بلا     /     كو مي آيد در بلاد كافري

 جمله معلول گناهاني بود      /        همچو بي ايماني و پرده دري

 بي عفافيهاي مشتي بد حجاب      /      هرزگي و لختي سرتاسري

 علت طوفان و سيل و زلزله است     /       واينهمه درد و غم و دربدري

 شاعر اشعار فوق الذكر هم      /       زد به شيخ نامور، انگ خري

كه اي خرِ هالو، خرفتِ بي شعور      /       كي به تو الهام شد پيغمبري

 گرنيي پيغمبر اين اسرار را     /        " از كجاي خويش در مي آوري"

 در جواب شاعر پرخاشجو      /      من سرودم چند بيتي سرسري :

 كه اي ميان شاعران پارسي    /      شاعر افسرده يِ بدگوهري

 در ميان عندليبانِ چمن     /      همچو بوم زشت خو بد اختري

 در ميان جغدهاي بد سرشت     /      در پلشتي و كژي نام آوري

 از چه اين الفاظ وهن آميز را     /     در ميان شعر خود مي آوري

 دفتر شعر زبان پارسي     /       مملو از الفاظ زيباي دَري

 تو دمادم فحش و حرف ناسزا      /      شيوه ات گرديده و جنگاوري؟

 فكر كن وز عقل خود الهام گير     /     تو كه از هر عالمي ، داناتري

 گر كند بد آدمي، بيند بدي     /      شرمساري خيزد از شرم آوري

 "اين جهان كوه است و فعل ما ندا"   /     شيخِ قونيه نمود اين داوري

 گر زني فرياد در دامان كوه    /     انعكاسش درد گوش است و كري

گر مغنّي با طرب بنواخت ساز      /      لطفِ حوري بيند و رقصِ پري

 چون بسوز دل نوازد ساز را    /      حاصلش خون دل و چشم تري

 از نيوتن سومین قانون چه بود؟     /      يادت آمد يا كنم يادآوري؟

 انعكاسي هست بهر هر عمل     /      پاسخ هر فعل،فعل ديگري

 آنچه او آورده علم تجربيست    /      سحر و جادونيست يا افسونگري

 في المثل ويروس جانفرساي ايدز    /     عامل بيماري رُعب آوري

 اين مرض محصول لاقيدي ماست    /      انعكاس مهلك و دردآوري

 اينكه گفتي در بلاد مسلمين     /        آسمان ورزيده بخل از روسري

 حُجب زنها علت خشكي بود   /     سيل آيد گر كنند عشوه گري

 اين قياسي مضحك و بي منطق است     /      "بهتر از هر كس خودت مستحضري"

 صد هزاران جرم خيزد زين بلاد     /      دينِ ما بدتر شده از كافري

 مؤمنيم اندر سجلّ و در عمل     /        كار ما لا قيدي و عصيانگري

 از عرقهاي جبين، سبز است غرب   /     مشرقِ ما خشك از لوطي گري 

آسمان بر شرقيان گشته بخيل     /     بر سر غربي كند سيل آوري

 سيل و خشكي هر دو از يك ريشه اند    /     هر دواند از ريشه ي تن پروري

 غرب، تن مي پرورد با عيش و نوش      /        غرق در افكار دنيا باوري

 شرق، تن پرور شده از خورد و خواب    /     خورده گويا داروي خواب آوري

 آدمي گويا فراز بامهاست    /      گاهي افتد اينور و گاه آنوري

 در تعادل نيست انگاري بشر       /       يا غلامي مي كند يا سروري

 چون تعادل نيست در كار بشر     /       آسمان هم ميكند جنگاوري

 ابر خست مي كند بر خفتگان      /      خشكسالي مي شود در كشوري

 از گشاده دستي بي اعتدال       /     سيل شويد كشور  پهناوري

 آفرين بر نيلگونْ مينويِ پاك     /     كو دهد بر حق، حسابِ مشتري  

دانلود فایل تصویری با فرمت flv

 دانلود فایل تصویری با فرمت 3Gp

دانلود فایل صوتی با فرمت mp3

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/29ساعت 17:16  توسط مهدي نساجي زواره  | 

                                       آزمایش فرمانبرداری استنلی میلگرام:

                                         

برگرفته از کتاب: authority an exprimental view-stanly milgram 1974(اطاعت از اتوريته)

●«روان‌شناسی اجتماعی این قرن، درس مهمی به ما می‌دهد: غالباً شرایط و موقعیتی که فرد در آن قرار می‌گیرد بیشتر از این که او چه جور آدمی است، تعیین کننده عملی است که انجام خواهد داد.» استنلی میلگرام،۱۹۷۴

اگر فردی از موضع قدرت به شما فرمان دهد که شوک الکتریکی ۴۵۰ ولتی به فرد دیگری بدهید، آیا فرمانش را اجرا خواهید کرد؟ بسیاری از افراد قاطعانه به این پرسش پاسخ منفی خواهند داد امّا استنلی میلگرام، روان‌شناس دانشگاه ییل، به یک سری آزمایش فرمانبرداری در خلال دهه ۱۹۶۰ دست زد که نتایج تعجب برانگیزی به همراه داشت. این آزمایش‌ها دیدگاه تازه و در عین حال نگران کننده‌ای را به مسأله قدرت و فرمانبرداری گشود.
مقدمه:
میلگرام آزمایش‌هایش رادر سال ۱۹۶۱، کوته زمانی پس از آن که محاکمه آدولف آیشمن جنایتکار جنگ جهانی دوم آغاز شده بود، شروع کرد. دفاعیات آیشمن در دادگاه مبنی بر این که او در کشتار میلیون‌ها یهودی فقط دستور مافوق را اجرا کرده است، توجه میلگرام را برانگیخت. میلگرام در کتاب خود به نام «اطاعت از قدرت» که در سال ۱۹۷۴ چاپ شد این پرسش را مطرح نمود: آیا آیشمن و هزاران همدستش در جریان نسل‌کشی یهودیان (هولوکاست) تنها مجری دستورات مافوق بوده‌اند؟ آیا می‌توانیم همه آن‌ها را شریک جرم بدانیم؟

● روش

کسانی که در این مطالعه شرکت کردند ۴۰ مرد بودند که از طریق تبلیغات روزنامه‌ای مراجعه کرده و انتخاب شده بودند و به هر یک بابت شرکت کردن در این آزمایش ۵/۴ دلار پرداخت می‌شد. میلگرام یک دستگاه تولید کننده شوک الکتریکی درست کرده بود که ابتدا شوک ۳۰ ولتی می‌داد و در هر مرحله ۱۵ ولت به آن افزوده می‌شد تا به ۴۵۰ ولت می‌رسید. سوئیچ‌های زیادی روی دستگاه قرار داشت که روی آن‌ها برچسب‌های «شوک خفیف»، «شوک متوسط»، «خطر: شوک شدید» زده شده بود. دو سوئیچ آخری هم برچسب « *** » داشت.

هر شرکت کننده در نقش یک «آموزگار» قرار می‌گرفت که می‌بایست هر بار که «شاگرد» پاسخ نادرست می‌داد به او شوک می‌داد. شرکت‌کنندگان فکر می‌کردند که شوک واقعی به شاگرد می‌دهند امّا شاگرد در واقع همدست آزمایش کننده بود و تنها وانمود می‌کرد که شوک به او داده شده است.

همچنان که آزمایش پیش می‌رفت، آموزگار صدای شاگرد را می‌شنید که التماس می‌کرد او را رها کنند و یا حتی از درد قلبی شکایت می‌کرد. وقتی میزان شوک به ۳۰۰ ولت می‌رسید، شاگرد محکم به دیوار می‌خورد و تقاضا می‌کرد او را بیش از این آزار ندهند. پس از این مرحله، آموزگار کاملاً ساکت باقی می‌ماند و سوال دیگری نمی‌پرسید. در این لحظه، آزمایش کننده به او دستور می‌داد که نباید سکوت کند و از او می‌خواست که شوک‌های بعدی را بدهد. اغلب شرکت کنندگان از آزمایش کننده می‌پرسیدند که آیا باید ادامه دهند؟ آزمایش کننده فرمان‌های زیر را به شرکت کننده می‌داد:
-لطفاً ادامه بده.
-هنوز آزمایش تمام نشده، ادامه بده.
-کاملاً ضرورت دارد که ادامه بدهی.
-حق انتخاب دیگری نداری، باید ادامه بدهی.

● نتایج

میزان شوکی که شرکت کننده می‌توانست بدهد به عنوان معیاری برای فرمانبرداری در نظر گرفته شد. فکر می‌کنید اغلب شرکت کنندگان تا چه حدّ پیش رفتند؟ هنگامی که میلگرام این سوال را از گروهی از دانشجویان دانشگاه ییل پرسید پیش‌بینی آن‌ها این بود که بیشتر از ۳ درصد نتوانسته‌اند ماکزیمم شوک را بدهند. امّا اتفاقی که در واقع افتاده بود این بود که ۶۵ درصد شرکت کنندگان آزمایش میلگرام ماکزیمم شوک را داده بودند.

۲۶ نفر از ۴۰ نفر شرکت کننده ماکزیمم شوک را داده بودند و ۱۴ نفر از قبل از رسیدن به بالاترین سطح شوک کار را متوقف کرده بودند. این نکته مهم را باید خاطر نشان کرد که بسیاری از شرکت کنندگان از دست آزمایش کننده خیلی عصبانی و خشمگین شده بودند، امّا با این وجود به پیروی از فرمان‌ها تا آخر ادامه داده بودند. به دلیل اضطراب زیادی که شرکت کنندگان متحمل شده بودند، به تمام آن‌ها در انتهای آزمایش توضیح داده شد که وارد کردن شوک ساختگی بوده است. با وجود این، انتقادهای بسیاری بابت انجام این آزمایش به عمل آمد و آن را برای شرکت کنندگان از نظر روانی دارای اثرات تخریبی دانستند. میلگرام برای فرونشاندن انتقادها بعداً شرکت کنندگان را دوباره مورد مطالعه قرار داد و دریافت که ۸۴ درصد آن‌ها از این که در این آزمایش شرکت کرده بودند خوشحال و تنها ۱٪ از این بابت متاسف هستند.

● بحث

با وجودی که تحقیق میلگرام سوالات اخلاقی جدّی درباره استفاده از انسان‌ها در آزمایش‌های روان‌شناسی برانگیخت امّا نتایج آزمایش او را در آزمایش‌های بعدی که توسط دیگران صورت گرفت نیز کاملاً تائید شد. توماس بلاس (۱۹۹۹) به پژوهش‌های بیشتری در زمینه فرمانبرداری دست زد و دریافت که یافته‌های میلگرام در آزمایش‌های دیگر نیز تأیید شده‌اند. اخیراً نیز جری برگر (۲۰۰۷)، استاد روان‌شناسی دانشگاه سنتا کلارا آزمایش میلگرام را با اصلاحاتی تکرار کرد. او ماکزیمم شوک را به جای ۴۵۰ ولت، ۱۵۰ ولت در نظر گرفت و شرکت کنندگان را پیش از آزمایش به دقت مورد بررسی قرار داد و آن‌هایی که ممکن بود آزمایش، اثرات منفی بر روی آن‌ها بجا گذارد کنار گذاشت. نتایج آزمایش جدید او آشکار ساخت که شرکت کنندگان به همان میزان آزمایش میلگرام در ۴۰ سال قبل، فرمانبرداری نشان داده‌اند.

چرا بسیاری از شرکت کنندگان در این آزمایش در اجرای دستور یک شخص قدرتمند چنین عمل ظاهراً سادیستی و آزارگرانه‌ای انجام دادند؟ به گفته میلگرام چند عامل در آن وضعیت وجود داشت که می‌توانند توضیح دهنده چنین سطح فرمانبرداری باشند:

حضور فیزیکی یک شخص قدرتمند به نحو چشمگیری بر میزان فرمانبرداری افزود.

این واقعیت که آزمایش توسط دانشگاه ییل (یک موسسه علمی معتبر و شاخص) صورت می‌گرفت بسیاری از شرکت کنندگان را متقاعد ساخته بود که همه چیز حساب شده است.

شرکت کنندگان فرض می‌کردند که آزمایش کننده، فردی دارای صلاحیت و خبره است.

به شرکت کنندگان گفته شده بود که شوک‌ها دردآور هستند نه خطرناک.

آزمایش‌های بعدی که توسط میلگرام صورت گرفت نشان داد که حضور افراد دیگری که از فرمان‌ها پیروی نمی‌کردند، میزان فرمانبرداری شرکت کننده را به نحو زیادی کاهش می‌دهد. وقتی کسان دیگری در کنار شرکت کننده حضور داشتند که از اجرای فرمان‌ها سرباز می‌زدند، ۳۶ نفر از ۴۰ شرکت کننده از دادن ماکزیمم شوک خودداری کردند.

«مردم عادی، فقط کار یا وظیفه‌شان را انجام می‌دهند و بدون هیچگونه دشمنی خاصی می‌توانند عامل انجام کارهای فوق‌العاده وحشتناک و مخرّب باشند. به علاوه، حتی هنگامی که اثر مخرّب کار آن‌ها آشکار باشد اگر از آن‌ها خواسته شود که اقدامی ناهمخوان و ناسازگار با استانداردهای اخلاقی انجام دهند، باز هم نسبتاً عده کمی هستند که منابع مورد نیاز برای مقاوت در برابر قدرت را داشته باشند.» (میلگرام، ۱۹۷۴).
مطالعه میلگرام به صورت مطالعه‌ای کلاسیک در روان‌شناسی در آمده و نشانگر خطرات فرمانبرداری است. با وجودی که این آزمایش می‌گوید که متغیرهای محیطی و وضعیتی، عامل قوی‌تری از عوامل شخصیتی در تعیین میزان فرمانبرداری هستند امّا برخی دیگر از روان‌شناسان معتقدند که فرمانبرداری، عمیقاً تحت تاثیر هم عوامل بیرونی و هم عوامل درونی، مثل اعتقادات شخصی و خلق و خوی کلّی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/22ساعت 14:25  توسط مهدي نساجي زواره  | 

صدراي شيرازي:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان،
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
            خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
پس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 14:25  توسط مهدي نساجي زواره  |