من اهل مشهد هستم و دکتر علی شریعتی را از کودکی می شناسم.
من مدرسه شاهرضا بودم و علی مدرسه فردوسی. ولی در کانون نشر حقایق با هم بودیم.
در فرانسه هم جلسه مفصلی داشتیم ،آقای ژان پل سارتر هم در این جلسه بود.جلسه زیرزمینی برای مبارزات الجزایر بود.
در همین جلسه ژان پل سارتر از من پرسید : تو علی را می شناسی؟ گفتم بله ،گفت:
« او ستاره ای است که از شرق طلوع خواهد کرد ».
در آن زمان ما نه تنها به علی آنچنان اهمیت نمی دادیم بلکه اختلاف نظر هم داشتیم. ما اصلا" انتظار نداشتیم علی این بشود، ولی ژان پل سارتر این حرف را زد.
علی خیلی فعال بود ، در همان کانون ذهن پر سوالی داشت. به همه چیز شک می کرد و بین خودمان به او می گفتیم: « کانت »من بعد از جلسه حرف سارتر را به علی گفتم. علی با همان لهجه مشهدی خودمان گفت :« اون از کجا مرا می شناسد ، این حرف مفت چیه که می زند».
اما حرف سارتر در من خیلی اثر کرد و گفتم که او شخصیتی نیست که بیخود چیزی را بگوید.بعد از اینکه علی آمد به ایران ، روشن شد تشخیص او نه تنها درست بود درست تر هم از آب در آمد!
دکتر محمد مولوی

از باغ می برند تا چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند
شعر از : فاضل نظری
باروت چشمهاش ولی نم کشیده بود....
وقتی تفنگ سر به هوا را خریده بود
خواب پرنده های زیادی پریده بود
هر روز با اشاره دستش کبوتری
درخون بی بهانه جفتش تپیده بود
گاهی گوزن ماده پی خون کودکش
تا ابتدای دهکده با او دویده بود
از ترس عطسه های تفنگش هزار بار
خرگوش ترس خورده به سمتش دویده بود
پنجاه سال بعد که چشمان خسته اش
بر کاکل درخت کلاغی ندیده بود
شب حین بازگوئی افسانه شکار
با اینکه اشک روی لبانش چکیده بود
با تیغه های خونی شاخ گوزن پیر
مثل پلنگ سینه خود رادریده بود
آنشب تب چکانده شدن داشت چون تفنگ
باروت چشمهاش ولی نم کشیده بود...
شعر از : کورش کیانی
هنوز از ورودم به دانشگاه بيش از يك ترم نگذشته بود که باغچه زندگیم با شمیم بهاری عشق معطر شد و عطر نيلوفري خوش بو فضاي زندگيم را پر كرد، با تمام وجود دوستش داشتم بي آنكه بداند و بخاطر او بود كه سرودم بي آنكه بخواند :
" گل معشوق"
پيش چشمان تو اي يوسف مصري مستم
من زليخا شدهء عارض ماهت هستم
بيش از اينم مچشان جرعه، خدا را ساقي
كه من از جرعهء اوّل كه تو دادي مستم
گل معشوق نمی پژمُرَد ای بلبل مست
هر سحرگه چو بود زلف دعا در دستم
مرغ عشقی چو تو ای طوطی شیرین گفتار
همسخن با من و من لال ازلْ زاد استم
بی خرد نیستم ای ناصح مشفق، خاموش
من دهان پيش سخن سنج سخندان بستم
جسدي بي نفسم روح مرا باز دهيد
من از ابناي ندامتگه تاريخ استم
نفسم جرعهء عشق است و وصالي دائم
يا سر زلف نگاري كه بود در دستم
مهدي نساجي
ادامه مطلب

یکی از شیوه های نویسندگی ،نوشتن به سبك سمبوليك است كه در آن نويسنده با به كارگيري سمبولها حرف خويش را در پوششي خاص بيان مي كند مثال بارز چنين نوشته هايي در ادبيات ما كتاب كليله و دمنه مي باشد كه در آن حيوانات جانشين انسانها شده و نويسنده هر حيواني را با در نظر گرفتن خصيصه ي بارزش در نقش انساني با همان خصلت برجسته به بازي گرفته است.
اين مقدمه را به اجمال گفتم تا به پنج بيت شعر ازحكيم ابوالقاسم فردوسي اشاره كنم كه شاعر معاصر استادسيدمحمد حسين بهجت تبريزي(شهريار) آن را از زيباترين نمونه هاي شعر سمبوليك در ادب فارسي مي داند،فردوسي در سه بيت اول سمبولها را(كه عبارتند از يك انسان ابله ،گوهرشبچراغ و خر) با شگردي استادانه به كار گرفته و در دو بيت آخر به شيوه اي استادانه تر به تفسير سمبولها پرداخته است گو اينكه اين دوبيت كليد حل معماست.
یکی ابلهي شبچراغی بجست که با وی بُدي عِقد پروین درست
خری داشت آن ابله کور دل که بُد جانْش با جان خر متصل
چنان شبچراغی که ناید بدست شنیدم که بر گردن خر ببست
من آن شبچراغ سحر گاهیم فروزان کن ماه تا ماهیم
ولیکن مرا بخت ابله شِعار ببسته است بر گردن روزگار
شب چو در بستم و مست از می نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدی آن ترك ختا دشمن جان بود مرا ؟ من كه عمری به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه ی چشم آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد ! خواندم افسانه ی شيرين و به خوابش كردم
دل كه خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی درد بر سر آتش جور تو كبابش كردم !
زندگی كردن من مردن تدريجی بود ! آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
نخست از خود بپرسيد: "من براي يادگيري و خودآموزي چه كرده ام ؟ " سپس همچنان كه پيشتر مي رويد ، بپرسيد : "من براي كشورم چه كرده ام ؟ " و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شاديبخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته ايد .
" من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام".
ادامه مطلب
- گاهی مسیر جاده به بن بست می رود...
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست،می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمدست آخر خلاف آنچه که گفتست ، می رود
وای از غرور تازه به دورا رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر ازخنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست ، می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیری است بی نشانه که ازشصت می رود
بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود
« قلم من با افتخار غرور آميزي بر روي اين صفحات مي لغزد زيرا ، قهرماني را که در اين داستان نقاشي مي کند ، رقاصه ي پيست رقصي که ميکوشد تا تماشاچيانش را از شهوت به جوش آورد نيست ، شاعري که در هواي عفن يک ميخانه يا در کنار منقلي ستونهاي ضخيم دود را به سقف مي فرستد نيست ، عروسک هايي که پيرلويس ساخته است نيست .
ياران وفادار کاباره هاي زير زمينها و پس کوچه هاي محلات بد نام پاريس نيست .
داستان عشق هاي گنديده اي که از هاليوود الهام مي گيرد ، سرگذشت طنازان اثيري و عشوه گر جزيره ي کاپري که از همه سوي جهان ، شکمهايي را به سوي خويش ميخواند که در زير هر يک فاضلابي از شهوت نصب است نيست .
پوست بدن نرم و مرمرين ستاره ي طنازي که هر صبح در وان شير مي خوابد ، چهره اي که کرمهاي معطر بر آن برقي از چربي زده است ، لرزش هوس انگيز ران و پستاني که به صدها نويسنده نام و نان بخشيده است نيست .
قهرمان اين داستان فرزند غيور صحراست ، فرزند صحراي مغروي است که با همه ي تنگدستي و عسرت ، همواره عار داشته است که ، حتي آسمان بر او اشک ترحم ببارد ، فرزند صحرايي است که ، بر کرانه ي درياها نشسته است و قرن ها از سر غرور در زير آتش خورشيد تشنه مانده ، براي آشاميدن آب ، سر به دريا نيز فرود نياورده است .
چهره ي گندمگون و آفتاب زده اي است که خشونت صحرا در آن نقش بسته ، پوست چروکيده اي است همچون پاره ي چرمي ، در زير آفتاب جزيره ، خشکيده و سياه گشته است ، قامت باريک و بلندي است که بار رنج ها و سختي هاي بيابان اندکي آن را خميده است ، سينه ي لاغر و استخواني اي است که مردي و پايداري از آن مي تراود ، و دو چشم دلير شيري است که از لهيب آتش صحرا ، براي خويش ، دو نگاه ساخته است .
اين داستان سر گذشت تند بادي است که در ميان قبيله اي طغيان کرده و در صحراي خلوتي فرو نشست ... سر گذشت مردي از غفار . »
جهت دیدن جملات بسیار زیبا و خواندنی دکتر شریعتی به ادامه مطلب بروید:
ادامه مطلب
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
خوان هشتم--------> در ادامه مطلب
ادامه مطلب
زواره به روایت ویکی پدیا:
زوارِه شهری کوچک در حاشیهٔ جنوبی دشت کویر ایران است.این شهر در مختصات جغرافیایی ۳۳ درجه و۲۷ دقیقه شمالی و ۵۲درجه و۲۷ دقیقه شرقی و در فاصلهٔ ۱۲۰ کیلومتری شهر اصفهان (در شمال شرقی استان اصفهان )درمجاورت کویر مرکزی ایران واقع شدهاست.

زواره از آبادیهای کهن ایران است و نام آن از نام برادر رستم گرفته شدهاست. در آن بناهای تاریخی زیادی همچون منار در مسجد امام حسن مجتبی ، قلعهی مغول و مسجد جامع چهار ایوانی(قدیمیترین مسجد چهار ایوانی کشور)وجود دارد. اغلب ساکنین این شهر سید طباطبایی هستند.
زواره ساختاری گلی دارد و دارای معماری ایرانی اصیل بوده که امروزه در حال خراب شدن است.
در مركز شهر زواره دورنماي گنبد كاشيكاري شده بارگاه امامزاده يحيي (ع) فرزند امام موسي بن جعفر(ع) نظرها را به خود جلب مي كند. در جوار مرقد مطهر اين امامزاده جلوه هاي هنر معماري چون: بازار ، حسينه هاي سرپوشيده و سرباز بزرگ ، مدرسه علميه، آب انبار ، مسجد كُرسي، حمام و با اندك قدمي فراتر از آن بازارچه، مسجد جامع، حسينيههاي سرباز و سرپوشيده كوچك ، بناي تاريخي هشت بهشت و بقعه پير عارف سيد بهاءالدين حيدر، خانه هاي چهار صفهاي ، مسجد نيكويه ،يخچال ، برج و باروهاي به يادگار مانده از دوران گذشته به چشم مي خورد.
زواره به روایت جام جم آن لاین:
يكي از زيباترين پديدههاي طبيعي در بخش زواره، چشمانداز كوير است و يكي ديگر از ديدنيهاي آن، شترداري به روش سنتي است كه حال و هواي روزگاران گذشته و از ياد رفته را در ذهن مجسم ميكند. به اضافه اينكه دركوير زواره معادن نمك، طلا، سرب و احتمالا نفت نيز وجود دارد. زواره از قرن چهارم قمري با عنوان مدينه السادات ناميده شده و مورخان متعدد در تاليفات خود به نام زواره و شخصيتهاي نامي برخاسته از آن ياد كردهاند.
همچنين قلعه سنگبست زواره، بعد از قلعه الموت از بزرگترين و مستحكمترين قلعههاي ايران به شمار ميرود كه در قرن پنجم توسط ابوعلي دهدار (از مقربان حسن صباح) ساخته شده و از نوع چهار صفهاي دوطبقه است.
زواره طي قرون گذشته به طور متمادي كانون علم، ادب و فرهنگ بوده و در هر عصر و زمان شخصيتهايي را در دامان خود پرورانده است: فخرالدين علي بن حسن زوارهاي (مفسر قرآن و صاحب ترجمه الخواص)، ابوالفتح زوارهاي (فقيه و محدث)، سيد غياثالدين جمشيدگازر (مفسر قرآن)، شيخ حافظ رجب برسي (عارف)، ميرزا ابوالحسن جلوه ( فيلسوف و حكيم)، شهيد سيدحسن مدرس (روحاني مبارز)، حاج سيدحسين زوارهاي (از شاگردان ميرزاي شيرازي)،استاد محیط طباطبائی(از اساتید مطرح تاریخ وادبیات) و....
به اضافه اينكه در قرن چهارم قمري زواره ميزبان سادات طباطبايي شد و اجداد عده قابل توجهي از سادات طباطبايي ايران و مفاخر جهان اسلام، يعني آيتالله العظمي بروجردي، علامه طباطبايي، شهيد قاضي و سيد بحرالعلوم در زواره مدفون هستند. ضمنا بارگاه ملكوتي حضرت امامزاده يحيي، فرزند موسي بن جعفر(ع) به فضاي شهر زواره، معنويت ويژهاي بخشيده است.

-منار:منار که در مسجد امام حسن مجتبی با وقاری خاص سر بر آسمان برافراشته از زیباترین آثار باستانی این شهر است ،گفته میشود این مسجد قبل از اسلام آتشکده بودهاست.
-بازار قديمي زواره:بازار زواره، اين بناي ديرپا از زيبايي ويژهاي برخوردار است و در گذشته دو كاروانسرا داشته كه يكي از آنها به صورت مخروبه درآمده و ديگري جاي خود را به خيابان جديدي به نام امامزاده يحيي (ع) سپرده است.
-حسینیه ها:در انتهاي بازار زواره حسينيههاي سر باز و سرپوشيده قرار دارند. حسينيه بزرگ زواره متعلق به دوران صفويه است كه در زمان قاجاريه يك طبقه ديگر روي آن ساخته شده است.
در قسمت شرقي بازار زواره گنبدي آجري روي بقعهاي هشتضلعي قرار گرفته كه مقبره ابونصر احمد، باني مسجد زواره است و به گنبد سبز شهرت دارد.
-یخچال :از جمله آثار تاريخي و بناهاي سنتي زواره است. عنصر اصلي يخچال را گل و خشت تشكيل ميدهد. ساختار فيزيكي آن مخروطي شكل است و داراي 2 درگاه روبهروي هم است.
-آب انبارها:از ديگر جاذبههاي تاريخي زواره، آبانبارهايي است كه در چندين نقطه شهر در درون زمين جاي دارند ولي امروزه به خاطرههايي خاموش شبيهترند.
-كاخ سرهنگ آباد:كاخ زيباي سرهنگآباد از جلوههاي معماري قاجاريه است كه در روستاي سرهنگآباد از توابع بخش زواره ساخته شده است، اما اكنون بر اثر بيتوجهي در حال فروريزي است.
گزارشی از روزنامه کارگزاران:
روزگار پژمان تاغ زارهای زواره:سهشنبه گذشته – ۲۹ مرداد ۸۷ - در معیت یك گروه كارشناسی شش نفره راهی شهرستان اردستان شدیم تا از عرصه پهناور جنگلهای دستكاشت تاغ در شمال بخش زواره (۱۵ كیلومتری شمال شرق اردستان و ۱۲۰ كیلومتری اصفهان) بازدید كنیم. عرصهای به وسعت ۸۰ هزار هكتار كه ۲۳ سال پیش و پس از هجوم پی در پی و بیامان ماسههای روان بر پیكره شهر زواره و اراضی كشاورزی اطراف آن، به همت همكاران سختكوشم در دفتر امور بیابان سازمان جنگلها، مراتع و آبخیزداری كشور تثبیت شده و بدل به یكی از شاخصترین جنگلهای انسانساز تاغ در مناطق بیابانی كشور شد.
اما متأسفانه به دلیل عدمرعایت پارهای از ملاحظات فنی، به ویژه بیتوجهی به ظرفیت پذیرش سرزمین، امروز از آن تاغزارهای شاداب و سرسبز به ندرت اثری مانده است . البته بروز برخی تنگناهای محیطی و شرایط سخت اقلیمی، از جمله سرمای شدید سال گذشته، خشكسالی سالهای ۷۸ تا ۸۰ و نیز سال جاری، طغیان برخی آفات و امراض، به ویژه ملخ كوهاندار و از همه مهمتر بهرهبرداری بیرویه از آبهای زیرزمینی منطقه، بحران پیش آمده در رویشگاههای تاغ را دوچندان كرده است.
كافی است بدانیم، عمق دستیابی به آب از ۱۵ متر در سال ۱۳۶۴ به ۸۰ متر در سال جاری رسیده است؛ یعنی حدود ۳ متر در سال. آبخوان منطقه در حال كاهش سطح و اُفت آب است كه فوقالعاده خطرناك و بنیانكن، به ویژه برای حدود ۱5 هزار نفر اهالی زواره است.
البته بنا بر سرشماری مرکز آمار ایران، جمعیت بخش زواره شهرستان اردستان در سال ۱۳۸۵ برابر با ۱۲۹۹۰ نفر بوده است. این در حالی است كه جمعیت زواره در سال ۱۳۴۵، پنج هزار نفر بوده و در سال ۱۳۸۲، به ۸۷۵۰ نفر افزایش یافته است. به دیگر سخن، هرچند در كل شتاب افزایش جمعیت در زواره – به نسبت بسیاری از مناطق كشور – چندان زیاد نبوده است، اما به نظر میرسد كه این شتاب در سالهای اخیر به طرز محسوسی در حال افزایش بوده، به شكلی كه میزان افزایش جمعیت زواره در طول سه سال یعنی از سالهای ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۵، بیشتر از ۳۷ سال قبلی یعنی سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۸۲ بوده است! زنگ خطری كه باید جدی گرفته شود و هماینك شناسههای آن در افت محسوس سطح آب زیرزمینی منطقه و افزایش برهنگی خاك كاملا نمودار است.
این در حالی است كه زواره، یكی از كهنزادبومهای ایران به شمار آمده و از آن با عنوان «نگین مهجور كویر» یاد شده؛ شهری كه دارای ابنیه تاریخی فراوان پیش و پس از اسلام بوده و قدمت بازار آن به بیش از هزار سال میرسد. افزون بر آن، بسیاری بر این باورند كه منار زواره واقع در مسجد امام حسن مجتبی، در پیش از اسلام آتشكده بوده است.
گفتنی آنكه شهر زواره در حاشیه جنوبی كویر مركزی ایران با سطحی هموار و مسطح و با شیبی ملایم در ۵۲ درجه و ۲۷ دقیقه طول شرقی و ۳۳ درجه و۲۷ دقیقه عرض شمالی در بستر حاشیهای كویر گسترده است. زواره در شمال به كویر نمك و شرق به كویر و تپههای ماسهای اطراف و از جنوب غربی به اردستان و جنوب شرقی به شهرستان نائین و رشته كوههای متعدد كوهرنگ منتهی میشود.
زواره تا نائین ۱۱۵ كیلومتر و تا نطنز ۷۵ كیلومتر فاصله داشته و ارتفــاع متوسط آن از سطح دریا ۹۰۵ متر است. همچنین شیب منطقه در حالت غرب به شرق اختلافی معادل 3درصد به یكدرصد و جنوب به شمال 5درصد به یكدرصد را نشان میدهد. در مجموع از نظر توان آبشناختی نیز منطقهای فقیر به شمار آمده و فاقد شبكه آبهای سطحی دائم است.
جهت دیدن عکسهای بیشتر به ادامه مطلب بروید:
ادامه مطلب
حافظ شیرازی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی:
![]()
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سر و دست و تن و پارا
هرآنکس چیز می بخشد ز مُلک خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
استاد شهریار:
![]()
![]()
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سرودست وتن وپارا
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکنده دلها را

