
از باغ می برند تا چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند
شعر از : فاضل نظری
باروت چشمهاش ولی نم کشیده بود....
وقتی تفنگ سر به هوا را خریده بود
خواب پرنده های زیادی پریده بود
هر روز با اشاره دستش کبوتری
درخون بی بهانه جفتش تپیده بود
گاهی گوزن ماده پی خون کودکش
تا ابتدای دهکده با او دویده بود
از ترس عطسه های تفنگش هزار بار
خرگوش ترس خورده به سمتش دویده بود
پنجاه سال بعد که چشمان خسته اش
بر کاکل درخت کلاغی ندیده بود
شب حین بازگوئی افسانه شکار
با اینکه اشک روی لبانش چکیده بود
با تیغه های خونی شاخ گوزن پیر
مثل پلنگ سینه خود رادریده بود
آنشب تب چکانده شدن داشت چون تفنگ
باروت چشمهاش ولی نم کشیده بود...
شعر از : کورش کیانی
